ترم جدید
با آدمهای قدیمی
با همون دخترهای کماهمیت دوستداشتنی همیشگی
با آرزوهایی که دیگه
هیچکس جدیشون نمیگیره
و پسری که داره بزرگ شدنو حس میکنه
یه پسر بیست ساله که
هر روز که از خواب پا میشه به خودش قول میده
که امروز قدمهاشو محکمتر و آرومتر برداره
یه پسر احساساتی که خوب میدونه
این واحدهای لعنتی
بالاخره یه روز
قاطی این روزهای تکراری
پاس میشن
و تموم میشن
ولی بازم
هر روز دلبستهتر میشه
. . .
. . .
موهام بلندتر شده
تنها فرقم با دوسال پیش، همین موقع همینه
میفهمی؟
نمیفهمی
لعنتی
No comments:
Post a Comment